» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست

شب و هوس
دوشنبه 24 آذر 1393 ساعت 02:32 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )
در انتظار خوابم و صد افسوس 
خوابم به چشم باز نمی آید 
اندوهگین و غمزده می گویم 
شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد 
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفتهٔ نامعلوم 
در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصومم 
مغروق لحظه های فراموشی 
مغروق این سلام نوازشبار 
در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی 
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ، درد ساکت زیبایی
سرشار ، از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم بپیچد ، پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را

در لابلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد ، بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ، به همهمه در گیرد
خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ، می خواهم
می خواهمش به تیره ، به تنهایی
می خوانمش به گریه ، به بی تابی
می خوانمش به صبر ، شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ، شب بی پایان
او ، آن پرنده ، شاید می گرید
بر بام یک ستارهٔ سرگردان


فروغ فرخزاد




مرتبط با: ◕◕◕◕◕شعر و دل نوشته◕◕◕◕◕◕ عاشقانه دلشکسته و غمگین
برچسب‌ها: شب و هوس , فروغ فرخزاد , افسوس , غمزده , نبض پریشانم , بوسه و نگاه و همآغوشی , شب تنهایی ,
قبل از فلک
سه شنبه 18 آذر 1393 ساعت 22:44 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )
آقا! اجازه!
یه‌ سوال‌ داشتیم‌:
ما كلاس‌ اولیا
كه‌ هر روز تو مراسم‌ِ صبح‌گاه‌
ده‌ تا «زنده‌ باد» و «مُرده‌ باد» می‌گیم‌،
وقتی‌ بزرگ‌ شدیم‌
می‌تونیم‌ آدمای دیگه‌ رو دوست‌ داشته‌ باشیم‌؟


یغما گلرویی




مرتبط با: دلشکسته و غمگین عاشقانه ◕◕◕◕◕شعر و دل نوشته◕◕◕◕◕◕
برچسب‌ها: آقا! اجازه! , یه‌ سوال‌ , كلاس‌ اول , مراسم‌ِ صبح‌گاه‌ , زنده‌ باد , مُرده‌ باد , یغما گلرویی ,
تو را من ساختم
جمعه 30 آبان 1393 ساعت 23:27 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )
تو را من ساختم
تو را
و خاطراتت را
و غمی که لحظه لحظه آبم می‌‌کند
یک غروبِ جمعه
ناگهان پی‌ بردم
اگر این درد در سینه‌ام نباشد
دیوانه ای می‌‌شوم
غریب
که فکر می‌‌کند خداست
و عشق را
و معشوقش را
با دست‌های خودش آفرید


نیکی‌ فیروزکوهی




مرتبط با: ◕◕◕◕◕شعر و دل نوشته◕◕◕◕◕◕ عاشقانه دلشکسته و غمگین
برچسب‌ها: تو را من ساختم , خاطراتت , لحظه لحظه , غروبِ جمعه , عشق , معشوقش , نیکی‌ فیروزکوهی ,
وعده‌ی دیدار
یکشنبه 25 آبان 1393 ساعت 21:28 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )
دکمه‌های پیراهنم
خواب انگشتان تو را می‌بینند
و کفش‌هایم می‌سوزند 
در آرزوی پابه پایی با کفش‌های تو!
شالِ من
نمی‌تواند خاطره‌ی شانه‌هایت را از خاطر ببرد،
شلوارم چون سگی 
دنبال می‌کند مرا در خانه
و می‌خواهد دوباره
او را به قدم زدن در کنار تو ببرم...

پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم
به من وعده‌ی دیداری بدهی؟ //


یغما گلرویی‬‎




مرتبط با: ◕◕◕◕◕شعر و دل نوشته◕◕◕◕◕◕ عاشقانه
برچسب‌ها: دکمه‌های پیراهنم , انگشتان تو , شالِ من , خاطره‌ی شانه‌هایت , قدم زدن در کنار تو , وعده‌ی دیدار , یغما گلرویی‬‎ ,