تبلیغات
عاشقانه های زیبا - ز دو دیـده خون فشـانم، ز غمت شب جــدایی
 

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست

ز دو دیـده خون فشـانم، ز غمت شب جــدایی
یکشنبه 28 مهر 1392 ساعت 22:29 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )
ز دو دیـده خون فشـانم، ز غمت شب جــدایی
چـه کـنم کـه هـست اینهـا گـل بـاغ آشـنــایـی

همه شـب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستـانت
کـه رقــیــب  در نـیـایـد بــه بـهـانـه‌ی گــدایــی

هـمه شـب بـر آستانت شده کار مـن گدایــی
بـخدا کـه این گـدایـی نـدهم بـه پــادشـاهـی

مـژه‌هـا و چـشـم یـارم بـه نـظـر چـنـان نـمـایـد
کـه مـیان سـنـبـلسـتـان چـرد آهـوی خـتـایـی

در گلسـتـان چشمـم ز چـه رو هـمیـشه باز است؟
بـه امـیـد آنــکـه شـاید تـو بـه چـشم مـن درآیـی

سر برگ گـل ندارم، بـه چه رو روم به گـلشـن؟
کـه شـنـیـده‌ام ز گـلهـا هـمه بـوی بـی‌وفـایـی


به کدام مذهب است این به کدام ملت است این ؟
کـه کُـشند عـاشقی را، کـه تـو عاشقم چـرایـی؟

بـه طـواف کـعـبه رفـتـم بـه حـرم رهـم نـدادند
که برون در چـه کردی؟ که درون خـانه آیــی؟

بـه قـمار خـانه رفـتـم، هـمه پـاکباز دیــدم
چـو به صـومعه رسیدم همه زاهـد ریـایـی

در دیـر مـی‌زدم مـن ، کـه نـدا ز در درآمــد
که  درآ درآ عـراقی، که تو خاص از آن مایی


فخرالدین عراقی




مرتبط با: ◕◕◕◕◕شعر و دل نوشته◕◕◕◕◕◕ عاشقانه دلشکسته و غمگین
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
باربد چهارشنبه 8 آبان 1392 23:20
سلام و درود
کم پیدایید چرا؟ نکنه باماقهرید؟
بقول سعدی :
چه خلاف سرزدازمن که درسرای بستی؟
جای دلنوشته های زیبایتان درباربدخالیست
من آمدم که یادآوری کنم بیادتان هستم و خواهم بود شماهم مارو فراموش نکنید
شادباشید
آرام در جواب شما می گوید:
سلام جناب آقای مهرپیما، ممنون از حضور پرمهرتون.
واقعا یه عذرخواهی به شما بدهکارم، باور کنید بخاطر مشغله ی کاری وقت نمیشه وبلاگ خودمون رو هم به روز کنیم، انشاالله کارهامون کمتر بشه حتما سر میزنیم به وبلاگ پربار شما.
ضمنا فراموشی دوستان خوبی مثل شما، غیر ممکن ترین اتفاق دنیاست...
همیشه پاینده و شاد باشید.
L_M_G چهارشنبه 8 آبان 1392 22:28
آپــــــــم
افشین در جواب شما می گوید:
OK
L_M_G یکشنبه 5 آبان 1392 12:17
امشب تمام لحظه ها حرف از جدایی می زند
بی پرده بر رویای دل رنگ ریایی می زند

امشب تمام پونه ها سر در گریبان و حزین
از عشق نافرجام من نقش چرایی می زند

امشب که بغض سرکشم رامم نمی گردد چسان
بر دفتر اشعار من شعر رهایی می زند

امشب دل مجروح من آزرده و بی روح من
با هر کس و ناکس نشان آشنایی می زند

امشب نوای آشنا آهسته می خواند مرا
این سینه ی آشفته را رنگ خدایی می زند

امشب گواه درد من اشک و دل صد پاره است
سوز سرشکم بین چه آهنگ رسایی می زند

امشب که تقدیر و زمان با من نمی سازد چرا
هر دم نگاه آشنا حرف از جدایی می زند؟

دمت گرم داداشی موزیک وبلاگت عالیه عاااااااااااالی
آپـــــــــــــم!!!!
افشین در جواب شما می گوید:
ممنونم از حضورت
باشه الان میام
جواد سه شنبه 30 مهر 1392 11:45

اندوه که از حد بگذرد
جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !
دیگر مهم نیست..
بودن یا نبودن ؛
دوست داشتن یا نـداشتن ...
آنچه اهمیت دارد
کشداری رخوتناک از حسی است...
که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند!
در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی
و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه...
افشین در جواب شما می گوید:
ممنونم از حضورت جواد خان
آیلار دوشنبه 29 مهر 1392 12:03
خیلی زیبا بود
افشین در جواب شما می گوید:
ممنون آبجی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.