تبلیغات
عاشقانه های زیبا - دکلمه عشق تلخ از مازیار مقدم
 

» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

دلگیرم از دنیایی که غرق شبی بی انتهاست

دکلمه عشق تلخ از مازیار مقدم
پنجشنبه 30 آبان 1392 ساعت 06:27 | نوشته ‌شده به دست افشین | ( نظرات )


نیمه شب آواره و بی حس و حال ، در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ایی آغاز کردیم در خیال ، دل بیاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت ، یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود ، چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی ، این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر ، وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر ، دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد ، گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش…
گفتمش در عشق پا برجاست دل ، گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق وان شوی دریاست دل ، بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده ، در پی عشق تو سرگردان شده
گفت…
گفت در عشقت وفادارم بدان ، من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من ، با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده ، دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش...
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ، طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود ، بحر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود ، همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود ، در نجابت در نکویی طاق بود
روزگار…
روزگار اما وفا با ما نداشت ، طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت ، بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس ، حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ، ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است ، خسم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد ، این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ، با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم ، باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ، ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را...
آخر آتش زد دل دیوانه را ، سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من…
عشق من از من گذشتی خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند ، بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود ، عشق دیرین گسسته تار و پود
گر چه آب رفته باز آید به رود ، ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است...
بعد از این هم آشیانت هر کس است ، باش با او یاد تو ما را بس است





مرتبط با: ◕◕◕◕◕◕◕◕◕دکلمه◕◕◕◕◕◕◕◕ مازیار مقدم
برچسب‌ها: نیمه شب آواره و بی حس , دکلمه , دکلمه عشق تلخ , : دانلود دکلمه , دکلمه عشق تلخ از مازیار مقدم ,
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
L_M_G جمعه 8 آذر 1392 00:43
عالی بودی مثل همیشه..
چرا نستین بیاین آپم...
لطفا برا آپ هات خبرم کن دادا....
آرام شنبه 2 آذر 1392 18:26
عالی بود داداشم، عالی..........
افشین در جواب شما می گوید:
ممنون آبجی
Yaser شنبه 2 آذر 1392 01:22
ایســــــتــــاده ام …


بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود … !


مـــن ،


همیــن جا ،


کنار قـــول هـایت ،


درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت......
فایزه جمعه 1 آذر 1392 06:46
مبادا گرفته باشی ک شهری را به خاطرت به نماز آیات وا میدهم
افشین در جواب شما می گوید:
ممنونم از حضورت
•*♥*•گرگ بی مهتاب•*♥*• پنجشنبه 30 آبان 1392 23:57
زیبا بود

افشین در جواب شما می گوید:
ممنونم از حضورت
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.